چند توصيه .

خرید بک لینک

تنهایی هم خوبه هم بد

تنهایی خوبه چون : وقتی تنهایی دیگه کسی تو زندگیت نیس که بخوای باهاش رویا پردازی کنی و تا انتهای داستان که همون رفتن زیر یه سقف هس پیش بری

وقتی تنهایی دیگه چیزی به نام اعصاب خوردی وجود نداره

تنهایی بده چون دلتنگم و الان هیچی جای یه همصحبت رو نمیگیره چند توصيه ....

ما را در سایت چند توصيه . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 13:29

عرض کردم .کرامت و ارزش انسان از بین رفت ، به دلیل اینکه در زمان پیغمبر ، هر عرب پا برهنه بیابانی ، حق داشت بیاید پیش آن اول قدرت عالم اسلام حرفش را بزند ، اما در زمان های بعد ، دیگر اجازه نمی دادند مردم خرده پای دون رتبه بیایند حرفشان را بزنند و خواستشان را بگویند ،اجازه نمیدادند و نمیدهند !چرا که شخصیت انسانی آنها را حقیر و خرد و ناچیز میشمرند تکریم انسان از بین رفته !و بگویم به شما ! که هرجا این اختلاف وجود داشت ، اسلام در آنجا نیست ؛قرص و محکم بدانید این را .هرجا اختلاف طبقاتی بود ، اسلام نیست .هر جا شرک بود ، اسلام نیست .هر جا تبعیض بود ، اسلام نیست .چون اسلام آن چیزی است که با تمام این بنیان های پلید فاسد به شدت مبارزه میکند . چند توصيه ....

ما را در سایت چند توصيه . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 13:29

دوران دبستان بخاطر کمبود فضای آموزشی و کمبود معلم یا به دلایل مختلف کلاس های درس مختلط بودنمن این خاطرات دقیقا یادمه با اینکه تو خانواده مذهبی بزرگ شده بودم و دور از رسانه و ...بودم ولی این رفتارها ازم سر میزدمثلا همیشه دخترای کلاس رو اذیت میکردمشاگرد زرنگ کلاسمون دختر بود و من بحساب خودم بهش پیله کرده بودم اونزمان کمتر کسی میدونست چشمک زدن چیه یا نامه نوشتن چیه یا اگه میدونستن اصلا انجام نمیدادن حالا به دلایلیبعدا من به این خانم چشمک میزدم و ایشون اوایل به معلم مون میگفت و معلم منو کتک میزد ولی من زنگ آخر جلوش رو میگرفتم و اذیتش میکردم اسمش فاطمه بود گاهی بعد از ظهر ها میرفتم جلو خونشون کلی خودمو درگیر کرده بودم گاهی هم نامه مینوشتم و زنگ تفریح که کسی تو کلاس نبود میذاشتم لای کتابهاش آخه اون زمان متاسفانه برخی ها کیف نداشتن مخصوصا ایشون که پدرش زندان بودتا اینکه با مرور زمان باهم خیلی صمیمی شدیم در حدی که پسر دایی اش بهم حسادت میکردیکبار نزدیک عید نوروز رفتم از قنات روستا براش ماهی گرفتم تا سرسفره هفت سین بذارهیکبار که قهر کرده بودیم برای اینکه جلب توجه کنم الکی به دختر عموم گفتم من دوستت رو دوست دارم (اسم دوستش مرضیه بود )میدونستم تو کلاس اینو پخش میکنه و هدفم این بود غیر مستقیم به گوش فاطمه برسه تا بیاد آشتی کنه چون مرضیه تو کلاس رقیب فاطمه بودخلاصه دختر عمو رفته بود گفته بود تا اینکه دقیقا بعد از ظهر همون روز دیدم مرضیه اومد خونمون اون زمان ما صیفی جات کشت میکردیم و میفروختیم اومده بود خرید کنه ولی دختر مظلوم و معصومی بود زیاد بهم نگاه نکردیادش بخیردوران کودکی برخی دخترها انقد جذاب بودن که باعث میشدن من لوس بازی دربیارم مثلا یکبار رفتم تو حوض مکینه روستا یا همون چاه عمی چند توصيه ....

ما را در سایت چند توصيه . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 13:29

صفحه بندی